شب بکشم/میخواهم در تاریکی زیر پلکهایم واز ته دل بافریادی
که کسی نمیتواند پشنود جز خودت /بگویم :"خدایا کمک"
یه شکل /نمیتونم بگم چه فرقی باهم دارن /همشون در تکاپو/که
شاید لقمه نانی به کف آرند/دوست دارم یه جورایی کمکشون
کنم مثلا" دونه های سنگین تر از خودشونو که میبرند بردارم
بذارم جلو لونشون.
نمیدونم خدا از بالا ما رو چجور میبینه ؟
ریز/یه شکل /ولی هرچی هست میخواد کمکمون کنه /شاید ما
نمیخواهیم کسی دستمونو بگیره
دیگه به پایین نگاه نمیکنم سرمو بالا میبرم دستام هم سمت
اسمونه از خدا میخواهم همیشه کمک حالم باشه
راستی هرچند منو تو هم خدای مورچه ها نیستیم اما میتونیم
کمکشون کنیم .اونا رو لگد نکنیم/
خدایا من از این پایین نمیتونم ببینمت ولی تورو تو همه جا
احساس میکنم وقتی از بالا به من نگاه میکنی کمکم کن که
سالم وابرومند زندگی کنم/
مرسی
باز بهار خواهد آمد وباز لباسهای نو خواهیم پوشید
وبازعیدی و باز سرور
شاید باز دست در دست هم بدهیم وبدویم و شاید
ترس از زمین خوردنهامان باز شگفت انگیز باشد و...
چه روزهای شیرینی ست روزگار کودکی/حتی
پیروزیهای شاید الکی اون دوران بزرگترین لذتها رو داره
شاید درست مثل کشف طعم بوسه تو.
وقتی به رقصیدنت نگاه میکردم فکر میکردم خیلی شادی
وقتی به رقص دود سیگارم خیره شدم فهمیدم رقص میتونه
از غم میتونه از درد باشه
وقتی میدیدم به یه نقطه خیره شدی ولبخند میزنی فکر میکردم
که چقدر با خاطراتت خوشی/ولی وقتی به روزگار خندم میگیره
میفهمم شاید لبخند توهم تلخ بوده
حالا دیگه نمیگم خوش بحالت/دلم برات خیلی میسوزه/
چون/چون دلم برای خودم خیلی خیلی سوخته.

باز صدای قدمهای ده سالگیم را میشنوم/بانگاه خیره ومبهوتم نگران قدمهای لرزانم هستم/وباهر قدم منتظر حادثه ای
من نگرانم که دمپایی هایم مرا یاری نکنند/
صدای زمخت ساییده شدن دمپایی هایم با زمین کم شد/
مثل اینکه یکی از آِنها ازپایم فرارکرد /گم شد
من میترسم که حتی برگردم/میترسم که در یک سربرگرداندن/آن دستان گرم مهربان وآن شاید تنهاتکیه گاه روزهای ده سالگیم از دستم فرار کنند
ومرا رها کنند
ومن باز نگرانم/شاید دچار سرزنش شوم که:"دمپایی هایت کو؟"
شاید باید حرفی بزنم وکمکی بخواهم/امانمیدانم چرازبانم نمیچرخد
درحالی که باز قدم برمیدارم به سرعت ونصفه ونیمه برمیگردم
دمپایی ام را میبینم ولی...راستی نگفتم وقتی دراین حال وهوای نگرانیها
غوطه ورم سایه روشنهای دیوار بمن دور ونزدیک میشوند/ صداهای
نابهنجار /روح /دزد /بیابان ول کن نیستند....واز ترسم وبخاطر این نگرانیها
دمپایی کوچکم را جا میگذارم وحال باید نگران حال او هم باشم.
سالهاست که از آن سالها میگذردولی من هنوز صدای قدمهای ده سالگیم
را میشنوم وچقدر این صدا نزدیک است/وچقدر نگرانیها ودلواپسیها
دامنه دارند/وچقدر صدا/چقدر سوت/چقدر سایه روشن/
واین صدای قدمهای ده سالگی مرا در سی وچندسالگی بیشتر عذاب
میدهد/چرا که در ده سالگی شاید دستی مرا به دنبال خود میکشاند
ولی در این سن وسال من نگرانم که
که آیا میشوددستم را بدست کسی بدهم؟
آیا کسی بمن نخواهد خندید؟
ومن بیشتر از الان دلواپس فردا هستم/نکند فردا صدای قدمهای ده سالگیم را بدتر از امروز احساس کنم
باید کمک خواست/حتی اگر زبانم هم نمیچرخد باید کمک بگیرم
از کسی که حتی صدای بی صدایم را بشنود/باید ازکسی کمک بگیرم که
حسم کند/پس
پس در دلم فریاد میزنم ومیگویم:کمک/
سوت/سوت/سوت/////سوت گوشامو سوت میکنه
نور/نور/نور/نور چشامو کور میکنه
فکر/فکر/فکر/فکرا داغونم میکنن
میگن درد چشم بد دردیه/من میگم بدتر ازاون دیدن چیزهایی که.....
شاید بخاطر همینه که شاعر گفته:بسازم خنجری نیشش زفولاد زنم بر....
شاعربیچاره نمیدونسته بجز چشم گوشی هم هست /شاید گوش چیزهایی
بشنوه که.....
آره /آره گوش هم احتیاج به یه خنجر داره
قلب ودل هم نیاز به سلاخی دارن.
اگه چشم وگوش و ...ودل نداشته باشیم شاید بتونیم راحت باشیم
البته اگه این فکرلعنتی دست از سرمون برداره وبذاره یه نفس راحت بکشیم
نمیدونم/نمیدونم سنگ ها هم درد دارن/دلواپسی دارن /نمیدونم اونا هم درد میکشن
اگه/اگه نمیکشن /کاش /کاش من هم یه سنگ بودم/یه سنگ سیاه به ظاهر ناچیز
خوش به حالت تکه سنگ که نداری دل تنگ
وای این فکر ناجور خرابم میکنه/باز هذیون /باز فکر توفکر/
سوت سوت سوت/نورنورنور/فکر فکر فکر
یاخدا/یا ابوالفضل /یا حسین /یا امام رضا
خسته ام/خسته>خسته از همه لبخندهاخسته ازهمه اخمها/خسته از همه تعارفها/تعریفها//خسته ام از شادی/ از غم /خسته ام از روزمرگی خسته از خستگی/
از گذشت زمان/از تغییر فصلها وسالها خسته ام/
حتی از خودم/حتی از تو ...آری حتی از تو و از همه خسته ام
خیالی نیست زندگی همین است
سرنوشت چرکنویسیست/که پاکنویس ندارد
اگر هم دارد برای ما ندارد
از خستگی دارم /میمیرم حالیت نیست؟
کمک/کمک /فریاد رسی آیا..................................؟
سال نو مبارک
اول ازهمه امیدوارم سال خوبی داشته باشید/سالم وخوش وسبز باشید
وبعد تشکر میکنم ازهمه اونایی که به هر نوعی تبریک گفتن
و عذرخواهی میکنم اگه نتونستم برای عرض ادب خدمت برسم/
//////////////////////////////////////////////////////////////////////////
برای آغاز نوشته هام تو سال۸۵ از حافظ کمک گرفتم/شاید نصیحتی
باشه یا شاید عیدی حافظ به من وشماست :
واعظان کین جلوه در محراب ومنبر میکنند
چون به خلوت میروندآن کار دگر میکنند
مشکلی دارم زدانشمند مجلس باز پرس
توبه فرمایان/چرا خود توبه کمتر میکنند
گوییا باور نمی دارند روز داوری
کین همه قلب ودغل درکار داور میکنند
یارب این نودولتان هم با خر خودشان/ نشان
کین همه ناز ازغلام ترک واستر میکنند
بنده پیرخراباتم که درویشان او
گنج رااز بی نیازی خاک برسر میکنند
بردرمیخانه عشق ای ملک تسبیح گوی
کندرآنجا طینت آدم مخمرمیکنند
حسن بی پایان او چندان که عاشق میکشد
زمره یی دیگر به عشق از غیب سر بر میکنند
ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان
میدهند /آبی ودلها را توانگر میکنند
خانه خالی کن دلا تامنزل سلطان شود
کین هوسناکان/دل وجان/جای لشکر میکنند
وقت صبح از عرش می آمدخروشی عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر میکنند.

شاد باشید
زندگی شاید دروغهایی باشد که به هم میگوییم.
///////////////////////////////////////////////////////
دروغها هم شاید زندگی باشند
هرچه هست
زندگی باید کرد زندگی الان است همین حالا
کنار کوچ بچه های پرسه
توبهت رعشه ورگ گردوسوزن
کنار مادرکهای شناور
روی سمفونی نفرین وشیون
کنار فقر گلبانوی ایثار
که میفروشه تنش رو تیکه تیکه
کنار مرد دریابغض خسته
که وا می باره ازهم چیکه چیکه
بمن چه سرخی میخک تومهتاب
بمن چه رقص نیلوفر روی آب
قفس بارون کابوس کبوتر
بمن چه کوچه باغ شعر سهراب
بمن چه بمن چه
قسمتی از شعر زیبای ایرج جنتی عطایی//////////
راستی تو این دوره زمونه با این همه دلواپسیها بما چه ....